یک روز گرم تابستان، با مهدی و چندتا از بچه های محل، سه تا تیم شده بودیم و فوتبال بازی میکردیم.
تیم مهدی یک گل عقب بود. عرق از سر و روی بچه ها می ریخت.
بچه ها به مهدی پاس دادند، او هم فرصت خوبی برای خودش فراهم کرد؛ تو همین لحطه حساس،
به یکباره مادر…
بیشتر »