موضوع: "امام رضا"
کبوترگنبدطلا
نوشته شده توسطاحمدي 22ام شهریور, 1400کبوترت میشم رو گنبدطلا
آقـاپـرم بده بـرم به کـربلا

آخرین بوق قطار
نوشته شده توسطاحمدي 13ام مرداد, 1396
چشمانم را که میگشایم، خواب از پلکهایم میگریزد؛ صدای بلندگوی قطار، مرا به خود میآورد:
«زائران محترم، لطفاً وسایل خود را جمع کنید؛ چند دقیقه دیگر قطار به آخرین ایستگاه میرسد…»
حس خوشی در من میدود. وسایل من از شب قبل بسته شده و آماده است. روی صندلی مینشینم، دستهایم را روی زانویم میگذارم و به پنجره خیره میشوم. کویر آرام است، اما درون من شلوغترین شهر دنیاست. با آخرین بوق قطار پیاده می شوم. همه میگویند: «برویم منزل، کمی استراحت کنیم.» ولی من طاقت نمیآورم؛ دلم میخواهد نخست به پابوس آقا بروم… از دوستان جدا میشوم و راهی حرم میشوم.
هنوز به حرم نرسیدهام که بوی خوشی به مشامم میخورد، بویی از گلاب و عود و اسپند، آمیخته با نمِ خاک و خنکی سنگها. دلم میخواهد بایستم و نفس بکشم؛ عمیق، عمیقتر، آنقدر که این عطر تا ته ریههایم برود و تا مدتها همانجا بماند. میخواهم این بو را در سینهام حبس کنم، مثل یادگاری، مثل امانت…باورم نمیشود که اینجاست، همینجا، چند قدم آنطرفتر. باورم نمیشود که این عطر از دیوارهای حرم میآید، نه از خواب و خیال…میایستم نفس میکشم، عمیق. و زیر لب زمزمه میکنم: «سلام آقا…بالاخره اومدم…ممنون که دعوتم کردی»… چه بسیار برای این روز لحظه شماری کردم…حالا من…مشهد…روبه روی باب الجواد…
زیارتنامه را باز میکنم. کلمهها را میخوانم و به آنجا که میرسم، صدایم میشکند:
«أَ أَدْخُلُ یا حُجَّةَ الله؟»
آیا وارد شوم، ای حجت خدا؟
اشک، اجازه ورود نمیخواهد. مثل باران بهاری، بیصدا و بیامان میبارد. یاد آن بیت زیبا میافتم:
«دیدم بر همهجا، بر در و دیوار حریمت / جایی ننوشته که گنه کار نیاید»
کمی آرام میشوم. انگار خود آقا دستی بر شانهام گذاشته است. صدای صلوات بلند میشود. جمعیت موج میزند. جلوتر میروم. حدسم درست بود: مریضی را میبینم که شفا یافته است.
نقارهها شروع به نواختن میکنند…صدایشان در جانم میپیچد. آری، اینجا دنیای دیگری است، اینجا قطعه ای از بهشت است…و من تنها یک زائرم، زائری که تازه فهمیده است چرا دلش انقدر بیقرار بود.
آقای من امروز روز میلاد شماست، شماکه غریبی را احساس کرده ای! حال غریبه ها به آستان کرمت چشم دوخته اند و به دستان پرمهرت توسل کرده اند، کاش امروز ویژه نگاهمان کنی…
یا رئوف و یارحیم
به قلم کبوتر حرم

کاش . . .
نوشته شده توسطاحمدي 23ام مرداد, 1395حال دلم را فقط آغوش حرمت خوب میکند
کاش
کنار پنجره فولادت
یک لحظه سکوت بود و من بودم و تو . . .

دلم تنگ است...
نوشته شده توسطاحمدي 23ام مرداد, 1395#به_قلم_خودم
دلم تنگ است…
دلم برای پنجره فولاد، دلم برای باب الجواد، برای سقاخانه، برای ایوان طلا، دلم برای صحن انقلاب تنگ است…
امام رئوف چه میشد، الان حرمت بودم؟؟؟
فردا روز میلاد شماست! همه دارند به سمت حرمت می آیند، اما مثل همیشه باز هم من جامانده ام!
سالیانِ سال است انتظار میکشم تا شاید سالی بشود و میلادت را، حرمت باشم.
آقاجان میدانم گنه کارم، ولی به حق جوادت قسم مراهم دریاب…
امام رضا، خیلی خیلی دوست دارم…
میلادت مباااااااااارک
دیدم بر همه جا بر در دیوارحریمت/
جایی ننوشته که گنه کار نیاید…
.jpg)
حوضچه های حرمت . . .
نوشته شده توسطاحمدي 23ام تیر, 1395کار و بار دو جهان جمله به هم میریزد
تا که فواره زند حوضچه های حرمت !


