...

نوشته شده توسطاحمدي

السلام علیک

یا حضرت قیدار نبی (علیه السلام)

خــدای تــو و یوســف...

نوشته شده توسطاحمدي 16ام تیر, 1393

یوسف می دانست که تمام درها بسته اند؛ اما بخاطر خدا و تنها به امید او، به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شد… اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند؛ تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او، به سوی درهای بسته بدو، چون: خــدای تــو و یوســف یکـیــسـت …

این نوشته می تواند مصداق این شعرزیبا نیز باشد:

جز توکل بر خدا سرمایه ای در کار نیست/  هرکه را باشد توکل کار او دشوار نیست.

مروارید باش؟؟؟

نوشته شده توسطاحمدي 16ام تیر, 1393

تا بحال به خود اندیشیده ای…؟

به گوهـــــر وجودی ات؛

به عــزت درونـــی ات؛

زیــــبایـی کنونـی ات

به مروارید چـی… ؟!

اندیشیده ای … ؟؟؟

به ارزشش؛

به زیبایی بودنش؛

به کمیاب بودنش؛ محبوب بودنش؛

آری…

درست فهمیدی!!

تو مرواریدی هستـی زیبا در پوشش چادری زیباتر…

مروارید باش تا همیشه محبوب باشی… نه چون سنگ ساحل در دسترس همگان

خدایا...

نوشته شده توسطاحمدي 14ام تیر, 1393

خدایا

به فکرمان … منطق

به قلبمان … آرامش

به جسم مان … امنیت

به روح مان … پاکی

به وجودمان … آزادی

به دست هامان … قدرت

به چشم هامان … زلالی

به زندگی مان … عشق

به دوستی مان … تعهد

به تعهدمان … صداقت

عطا کن

خدایا! ما را وفادار و پایدار خون شهیدایمان قرار بده.

صلوات بلند………………… یاعلی

داستان کوتاه سنگ ریزه ها

نوشته شده توسطاحمدي 11ام تیر, 1393

روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد. حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.» مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است!؟ من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!» گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید اما به قدری فکرش پریشان بود که آنچه را که باید، دریافت نمی‌کرد. حکیم با شور و شعف اطراف را می‌نگریست و به گردش خود ادامه می‌داد و درحالی‌که به سوی برکه می‌رفت از مرد جوان دعوت کرد تا او را همراهی کند. به کنار برکه رسیدند، برکه آرام بود. گویی آن را با درختان چنار و برگ‌های سبز و درخشانش قاب کرده بودند. صدای چهچهه پرندگان از لابه لای شاخه های درختان در آن محیط آرام و ساکت، موسیقی دلنوازی می‌نواخت. حکیم در حالی که زمین مجاور خود را با نوازش پاک می‌کرد از جوان دعوت کرد که بنشیند سپس رو به جوان کرد و گفت : « خواهش می‌کنم یک سنگ کوچک بردار و آن را در برکه بینداز». مرد جوان سنگریزه ای برداشت و با تمام قوا آن را درون آب پرتاب کرد. حکیم گفت: « بگو چه می‌بینی؟» مرد جوان گفت : « من آب موج‌دار را می‌بینم.» حکیم پرسید: « این امواج از کجا آمده‌اند؟» جوان گفت: « از سنگریزه ای که من در برکه انداختم». حکیم گفت: « پس خواهش می‌کنم دستت را در آب فرو کن و حلقه های موج را متوقف کن». مرد جوان دستش را نزدیک حلقه ای برد و در آب فرو کرد. این کار او باعث شد حلقه های جدید و بزرگ‌تری به وجود آید. گیج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفی متوجه منظور حکیم نمی‌شد. حکیم پرسید: « آیا توانستی حلقه های موج را متوقف کنی؟» جوان گفت: « نه! با این کارم فقط حلقه های بیشتر و بزرگ تری تولید کردم». حکیم پرسید : « اگر از ابتدا سنگریزه را متوقف می‌کردی چه!؟» حکیم گفت: « از این پس در زندگی‌ات مواظب سنگریزه‌های بسیار کوچک اشتباهاتت باش که قبل از افتادن آن‌ها در دریای وجودت مانع آن‌ها شوی. هیچ وقت سعی نکن زمان و انرژی‌ات را برای بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهی».

داستان کوتاه پیرمرد و بقال

نوشته شده توسطاحمدي 9ام تیر, 1393

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم…

“یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم”