...

نوشته شده توسطاحمدي

السلام علیک

یا حضرت قیدار نبی (علیه السلام)

محسن آمد...

نوشته شده توسطاحمدي 3ام مهر, 1396

سلام بر آنهایی که، رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند
سلام برادرم؛
نمی دانم چرا هروقت که اسم شما را می شنوم اشک چشمانم جاری می شود.
چه مرگ با عزتی؟!
واقعا چنین مرگی لیاقت می خواهد . . .
برادر بزرگوارم بعد از مدت ها بالاخره در ماه محرم قدم در سرزمین خود گذاشتید. . . .
با حضور شما ایران معنویت خاصی به خود گرفت و عطر خوش یا حسین فضای شهر را عطرآگین کرد.
امیدوارم بتوانم راهتان را ادامه دهم!

در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است
« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است »

به قلم کبوترحرم

 

تبسم

نوشته شده توسطاحمدي 18ام مرداد, 1396

آخرین بوق قطار

نوشته شده توسطاحمدي 13ام مرداد, 1396


چشمانم را که می‌گشایم، خواب از پلک‌هایم می‌گریزد؛ صدای بلندگوی قطار، مرا به خود می‌آورد:
«زائران محترم، لطفاً وسایل خود را جمع کنید؛ چند دقیقه دیگر قطار به آخرین ایستگاه می‌رسد…»
حس خوشی در من می‌دود. وسایل من از شب قبل بسته شده و آماده است. روی صندلی می‌نشینم، دست‌هایم را روی زانویم می‌گذارم و به پنجره خیره می‌شوم. کویر آرام است، اما درون من شلوغ‌ترین شهر دنیاست. با آخرین بوق قطار پیاده می شوم. همه می‌گویند: «برویم منزل، کمی استراحت کنیم.» ولی من طاقت نمی‌آورم؛ دلم می‌خواهد نخست به پابوس آقا بروم… از دوستان جدا می‌شوم و راهی حرم می‌شوم.

هنوز به حرم نرسیده‌ام که بوی خوشی به مشامم می‌خورد، بویی از گلاب و عود و اسپند، آمیخته با نمِ خاک و خنکی سنگ‌ها. دلم می‌خواهد بایستم و نفس بکشم؛ عمیق، عمیق‌تر، آن‌قدر که این عطر تا ته ریه‌هایم برود و تا مدت‌ها همان‌جا بماند. می‌خواهم این بو را در سینه‌ام حبس کنم، مثل یادگاری، مثل امانت…باورم نمی‌شود که اینجاست، همین‌جا، چند قدم آن‌طرف‌تر. باورم نمی‌شود که این عطر از دیوارهای حرم می‌آید، نه از خواب و خیال…می‌ایستم نفس می‌کشم، عمیق. و زیر لب زمزمه می‌کنم: «سلام آقا…بالاخره اومدم…ممنون که دعوتم کردی»… چه بسیار برای این روز لحظه شماری کردم…حالا من…مشهد…روبه روی باب الجواد…

زیارت‌نامه را باز می‌کنم. کلمه‌ها را می‌خوانم و به آنجا که می‌رسم، صدایم می‌شکند:
«أَ أَدْخُلُ یا حُجَّةَ الله؟»
آیا وارد شوم، ای حجت خدا؟

اشک، اجازه ورود نمی‌خواهد. مثل باران بهاری، بی‌صدا و بی‌امان می‌بارد. یاد آن بیت زیبا می‌افتم:
«دیدم بر همه‌جا، بر در و دیوار حریمت / جایی ننوشته که گنه کار نیاید»

کمی آرام می‌شوم. انگار خود آقا دستی بر شانه‌ام گذاشته است. صدای صلوات بلند می‌شود. جمعیت موج می‌زند. جلوتر می‌روم. حدسم درست بود: مریضی را می‌بینم که شفا یافته است.

نقاره‌ها شروع به نواختن می‌کنند…صدایشان در جانم می‌پیچد. آری، اینجا دنیای دیگری است، اینجا قطعه ای از بهشت است…و من تنها یک زائرم، زائری که تازه فهمیده است چرا دلش انقدر بی‌قرار بود.
آقای من امروز روز میلاد شماست، شماکه غریبی را احساس کرده ای! حال غریبه ها به آستان کرمت چشم دوخته اند و به دستان پرمهرت توسل کرده اند، کاش امروز ویژه نگاهمان کنی…
یا رئوف و یارحیم

به قلم کبوتر حرم

منتظرم آقا...

نوشته شده توسطاحمدي 10ام مرداد, 1396

دلم عجیب گرفته است…
نمی دانم کدامین گناهم بازهم اجازه نداد تا خواسته ام برآورده شود…
چیزی که سالیان سال انتظارش را می کشم…
آقاجان به میلادتان چند روز بیشتر نمانده است…
چه میشد من هم جزء آن دسته از زائرانی باشم که این روزها آماده می شوند

تا به پابوسی شما بیایند و روز میلادت را در حـــــــــــــرم باشند؟!!!
آقاجان بسی دلتنگتم…

به قلم کبوترحرم

خواستگار...

نوشته شده توسطاحمدي 10ام مرداد, 1396