عشق به خدا

22ام اسفند, 1395

رایحه ای به مشامم میرسد…الله اکبر…

صدای خوش اذان، همچون شبنمی روحم رانوازش می دهد.

پنجره دلم را به سمت آسمان می گشایم؛ بغض آسمان می ترکد و مرا ساعت ها باخود همراه می کند.

صدایی در گوشم طنین انداز می شود؛

آری

این همان سخن خداست که می فرماید:

«اُجیبُ دَعوَةَ الدَّاعِ إذَا دَعَان»

حال احساس سبکی می کنم و دوست دارم تااوج آسمان پروازکنم.

به قلم کبوترحرم

اشتراک گذاری این مطلب!

آنهابه چه می اندیشند و من به چه چیز...

14ام آذر, 1395

زیبایی رمز ماندگاریست و سادگی رمز زیبایی…
شهدا چه ساده و زیبا بودند…
سلام بر دلاورمردان
یک باردیگر‌ فضای شهرمان باحضورشهیدبزرگوار، شهیدخلبان بهمن مصائبی حال و هوای وصف نشدنی به خود گرفت…
اوباآمدنش معنویت خاصی به شهرمان بخشید…
برادربزرگوارم شهادت مبارکت باشد…
خوشابه سعادتت که لایق شهادت بودی…
درتشیع این شهید بزرگوار به این فکرمیکردم که شهدا به چه می اندیشند و من به چه چیز…
دعاکنیدبتوانم همانند شهدازندگی کنم…
کاش روزیِ من هم بشود…
میدانم لیاقت شهیدشدن را ندارم ولی از همه شماخواهران عزیزم میخواهم دعایم کنید که شهادت نصیبم شود…

به قلم کبوترحرم

اشتراک گذاری این مطلب!

خیره به قاب عکس...

11ام آذر, 1395

دلم عجیب گرفته بود!
یادم آمد امروز پنچ شنبه است!!!
یاد گذشته، خیلی اذیتم می کند…
دوست دارم، بازهم همان خاطرات تکرار شوند، ولی خوب میدانم که امکان ندارد…
خدایا…
حال چه کنم، با این همه دلتنگی؟؟؟!!!
بلند میشوم، وضویی می گیرم… می خواهم قرآن بخوانم… شروع می کنم…
بسم الله الرحمن الرحیم… الرحمن… علم القرآن…
کمی آرام می شوم…
خیره میشوم به قابِ عکسی که روی میز کامپیوترم وجود دارد…
اشک از چشمانم جاری می شود…
مادر، کاش میدانستی نبود تو با من چکار می کند…
کاش میدانستی زندگی بی تو اصلا برایم معنایی ندارد…
کاش این اشک های مرا میدیدی 
فایده ای نداشت… تصمیم گرفتم به بهشت زهرا بروم.
همیشه وقتی به آنجا میروم احساس آرامش می کنم…
کمی با مادرم درد و دل کردم و با کلی دلتنگی به خانه برگشتم.

به قلم کبوترحرم

اشتراک گذاری این مطلب!

جدایی دیگر بس است

11ام آذر, 1395

سلام بر زائرانی که کربلا نرفتند، ولی دلشان کربلاست…
آری؛ بازهم نشد کربلائی شویم…
نمی دانم، تا به کی چشم انتظاری ادامه خواهد داشت، تابه کی باید حسرت کربلا را بخورم، تا به کی باید جزء جاماندگان باشم؟؟؟!!!
حسین جان!
دلم برای آن خیابان بهشتی که تنها از طریق خیال در آن سفر کرده ام، تنگ است.
دلم برای سرگردانی در بین الحرمین تنگ است.
دلم برای دیدن حرمت پر می زند.
آقاجان!
خوب می دانم که بارگناهان اجازه آمدن به پابوسی تان را به من روسیاه نمی دهد.
فقط حق دارم از دیگران بشنوم و بسوزم…
آقا جان!
جدایی دیگر بس است، دلم بدجور هوایت را کرده است.

به قلم کبوترحرم

اشتراک گذاری این مطلب!

دویادگارگرانقدر

11ام آذر, 1395

سالیانِ سال انتظارش را می کشیدم، او با آمدنش معنویت خاصی به شهرمان بخشید.

اربعین امسال قیدار حال و هوای دیگری داشت.

فصای شهرمان پرشده بود از عطرخوش یاحسین…

آری، شهرقیدار میزبان دویادگارگرانقدر هشت سال دفاع مقدس بود.

پیروجوان همه آمده بودند…همه آمده بودند تا با شهدا عهدببندند، همه آمده بودند تابگویند تا آخرین نفس راهتان را ادامه خواهیم داد.

دلم عجیب گرفته بود، کاش می توانستم تا صبح کنار این دوشهیدگمنام بنشینم و باهاشون دردودل کنم و گریه کنم…

یاد مداحی بسیارزیبای شهیدگمنام سلام، خوش اومدی برادر من، خسته نباشی پهلوون، افتادم، حال و هوایی بود وصف نشدنی…

خدایاشکرت…

برای شادی روح شهداصلوات

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

به قلم کبوترحرم

اشتراک گذاری این مطلب!